سلام
امروز روز آخر مهر 89 و ما خونه مامانی و بابایی هستیم آخه مامانی و خاله جون رفتتن تبریز ما هم اومدیم پیش بابایی جون که تنها نباشه.
اینجا 4 تا اتاق دارن و آرشیدا برای خودش حسابی در حال کیف کردنه و جولون میده خونه بزرگ و جا واسه دیدن بسیار.
خلاصه کلی با ماهی های خاله سالی مشغولیم آخه اونها هم متولد ماه مهرن
کلی نینی ماهی که آرشیدا بهشون میگه جوجو
دیروز توی باغ داشتم با آرشیدا چرخ میزدم که دیدم بهبه چه انارهای خوشگلی و چه خرمالو های قشنگی گفتم بد نیست یکی دوتا عکس از آرشیدا و انار بندازم که دخملی کلی کولی بازی در آورد که حتما توی بغلون باشه خلاصه ماهم از فرصت استفاده کردیم و با بابا جون آرشیدا رو گرفتیم بغلمون و عکسیدیم



سلام
1 سال گذشت و دخترک کوچولوی من وارد دومین سال زندگیش شد. شیرینم حالا راه میره و کلی حرف میزنه که البته من فقط یه کوچولو میفهمم چی میگه!
تولد آرشیدا 19 مهر بود ولی چون وسط هفته بود و مهمونهای عزیزمون نمیتونستن راحت بیان ما هم تصمیم گرفتیم پنجشنبه 22 مهر تولد بگیریم.
البته ناگفته نمونه که 19 مهر یه تولد خوشگل همراه دوستای خوب نی نی سایتیمون توی پارک آب و آتش گرفتیم که کلی هم بجا بود
یه دو ماهی من روی تولد خانم خانما کار کردم چون دخملی اجازه کار کردن نمیداد منم فقط وقتی آرشیدا لالا کرده بود میتونستم بساط کنم و کارهای دستیشو درست کنم 
سعی کردم تولد تم دار با تم حلزون که تک باشه و خوشمل ( ایده حلزونم خاله سالی عزیزمون دادش و کلی تو کار دستی ها هم کمکم کرد)بگیرم
شب تولد هم دخملی اصلا اذیت نکرد و کلی هم با هم کیف کردیم جاتون خالی.
فقط عمه جونهای آرشیدا نتونستن بیان که خیلی ناراحت شدیم 
حالا بریم سراغ عکسها:
بقیه عکسها توی ادامه مطلب:
ادامه مطلب
سلام عزیز مامان
گل قشنگم من شرمنده ام كه انقدر دیر دیر برات مینویسم .
1 سال گذشتو و روز دوشنبه 19 مهر تولدت بود دقیقا مصادف شد با تولد دسته جمعی وای كه چه روزی بود اولش سر اینكه چی ببوشونمت گیر كردم آخه نمیدونستم هوا چطوره ولی خوب یكاریش كردیم و بابا جونی ما رو بردش تا بارك آبو آتش رفتیم و دوستانی كه تا حالا فقط باهاشون چت كرده بودیم و فقط عكساشونو دیده بودیم رو از نزدیك دیدیم خیلی خوش گذشت ولی در كل من نتونستم زیاد عكس بگیرم آخه تو ولوله راه میری و میخوای فقط بدویی منم حواسم فقط به تو بود.
خاله مونا و الهام و مرضیه كلی زحمت كشیده بودن و كیك و عصرونه حاضر كرده بودن و البته یه گیفت خوشگل هم دادن كه منم به دیوار اتاقت زدم گلم.
عكسا تو ادامه مطلبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
به نام خدا
عزیزم به یه چشم بهم زدن هشت ماه گذشت و چه شیرین و دلبذیر گذشت روزهام معنی بیدا كرد چشمام رو به عشق دیدن روی قشنگت باز میكنم و هر بار كه میبینمت میگم خدایا شكرت كه فقط یه رویای شیرین نبودو عروسك كوچولوی قشنگم بهلوم خوابیده.
روزها بست سر هم میگذره تو بزرگوبزرگترمیشی و طبعا شیرین و شیرینتر هر روز با یه كار جدید منوبابایی رو غافلگیر میكنی با صداهایی كه ازخودت درمیاری با ادابازیهات نمیدونمزمان چطوری سبری میشه فقط اینومیدونم كهروزی میرسه كه میگم كاش این روزها بود توی بغلم بودی با تمام وجوددوستم داشتی بانگاه معصوموكودكانت دنبالم میكردی وبا زبان خاص خودت صدام میكردی میدونم اینروزها دیگه به دستم نمیادودوباره تكرار نمیشن.
با اینكه میدونم بابایی هستی وبابا محمدو بیشتر دوست داری (اینو میشه از رفتارهات فهمید) ولی اندازه دنیا دوست دارم واز خدا میخواهم تا بهم احتیاج داریم ما روازهم دور نكنه.آمین.
خیلی وقته كه توی وبلاگت هیچ مطلبی نگذاشته بودم و تصمیم داشتم كه وبلاگت رو عوض كنم و از نوهمه چیزو بسازم ولی بازم تصمیمم عوض شدوهمونروبازسازی میكنم عكسهای قشنگترومیگذارم و نظردوستان رومیخواهم.
ملوس مامان دوم خرداد روز بهیاد ماندنی بود وقتی داشتم بهت غذا میدادم قاشقت صدا كرد و فهمیدم كه دوتا مروارید سفید توی دهانت در آمده چقدر با بابا ذوق كردیم .
هنوزچهاردستو با راه نمیری حتی به زانو هم نمیشینی تنبل خانمولی در عوض بلدی بای بای كنی حتی میگی بای بای و ناینای هم بلدی دختر قرتی مامان.
حسابی دوست دارم اندازشو خودم هم نمیدونم.


سلام
امروز منو آرشیدا بازم تنهاییم و من از طرفی به دخملی رسیدگی میكنم از طرفی هم خراب كاریهای وبلاگو دارم درست میكنم گفتم بد نیست كه چند تا عكس جدید هم از خانم خانما بذارم تا دوستان ببینند
بارسا بسر دایی آرشیدا خیلی نمكه این عكسو هفته بیش خونه مامانی جون انداختیم بارسا كوچولو هم كلاه یكی از مهمونا رو گذاشته سرش و داره كیف می
كنه آرشیدا هم كه از دنیا بی خبر




سلام
خیلی وقته نتونستم بست جدید بگذارم حالا یا به خاطر نبود وقت كافی یا هم تنبلی به هر حال دختر گلم 19 بهمن 4 ماهش تموم شد و رفت كه خانم شه
روزی كه باید میرفتیم و واكسن میزدیم منو بابا محمد و مامانی رفته بودیم سفر و نتونستیم واكسن بازی كنیم از شانس افتاد به تعطیلات بهمن كه همه جا تعطیل بود چه شانسی
از 5 شنبه هم كه بر گشتیم مامان جون و بابا جون اینا از تبریز اومدن خونمون مهمونی سرمون حسابی گرم شد ولی دیگه باید میرفتیم آرشیدا خانم رو جیزش میكردیم 1 شنبه 25 دختری رو بردیم جیزش كردیم آخی نازی جیگر مامان گریه كرد
ولی زودم آروم شد و خوابش برد همون روز ما یه ببعی برا خانم خانما قربونی كردیم و كلی هم همومن داشتیم و خوش گذشت
آرشیدا هم یه كمتب كرد و درد داشت ولی با قطره و كمبرس سردو گرم حالش خوب خوب شد.
ناز گلم حسابی شیرین شده با صدای بلند میخنده و وقتی باهاش بازی میكنیم كاملا عكس العمل نشون میده تازه دو سه روزم هست كه با دستاش وسایلو میگیره البته با كنترل خودش بدون كمك مامان جون
سلام به همگی دوستانی كه الان دارین مطالب منو آرشیدا رو میخونین خوشامدید.
دختر كوچولوی ما 19 مهر 1388 تو یه روز زیبای آفتابی ساعت 14:50 دقیقه توی بیمارستان قایم كرجبه دنیا اومد و ما رو حسابی خوشحال كرد منو بابا محمد تصمیم گرفتیم آرشیدا صداش كنیم یعنی بانوی درخشان ایرانی امید دارم كه روزی برسه و ما درخشش دختر كوچولومون رو ببینیم و با افتخار بگیم اینه دختری كه ما تربیت كردی.
ادامه مطلب

عروسك كوچولوی ما وقتی میخنده زبون خوشگلشو میاره بیرون
عزیز دلم در حال صحبت و خنده.
عسلم داره كمكم بزرگ میشه دیگه منوكاملا میشناسه و دوستم داره اینم منو حسابی كیفور میكنه وقتی میریم كنارش دستوبا میزنه كه برشداریم . 
نازگلم فقط موقع خنده زبونش میاد بیرو اینم خوشگلترش میكنه .
تبلیغات 




